شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند
برویم.میخواهم ثابت کنم که اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند.دیگری گفت: موافقم .اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم .وقتی به قله رسید ند ،شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببریدشهسوار اولی گفت:می بینی؟بعداز چنین صعودی ،از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم.محال است که اطاعت کنم !دیگری به دستور عمل کرد. وقتی به دامنه کوه رسید،هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن کرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند...


مرشد می گوید: تصمیمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند
............................................
کلاغ و طوطی هر دو سیاه و زشت آفریده شدند.طوطی شکایت کرد و خداوند او را زیبا و رنگارنگ نمود.ولی کلاغ گفت : هر چه از دوست رسد نیکوست و نتیجه آن شد که می بینی .طوطی همیشه در قفس و کلاغ همیشه آزاد....
|
خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد. در رگها، نور خواهم ریخت. و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پُر خواب! سیب آوردم، سیب سرخ خورشید.
خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد. زن زیبای جذامی را، گوشواری دیگر خواهم بخشید. کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ! دوره گردی خواهم شد، کوچهها را خواهم گشت. جار خواهم زد: آی شبنم، شبنم، شبنم. رهگذاری خواهد گفت: راستی را، شب تاریکی است، کهکشانی خواهم دادش. روی پل دخترکی بی پاست، دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت. هر چه دشنام، از لبها خواهم برچید. هر چه دیوار، از جا خواهم برکند. رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لبخند! ابر را، پاره خواهم کرد. من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید، دلها را با عشق، سایهها را با آب، شاخهها را با باد. و بهم خواهم پیوست، خواب کودک را با زمزمهی زنجرهها. بادبادکها، به هوا خواهم برد. گلدانها، آب خواهم داد.
خواهم آمد، پیش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش خواهم ریخت. مادیانی تشنه، سطل شبنم را خواهم آورد. خر فرتوتی در راه، من مگسهایش را خواهم زد.
خواهم آمد سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت. پای هر پنجرهای، شعری خواهم خواند. هر کلاغی را، کاجی خواهم داد. مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد غوک! آشتی خواهم داد. آشنا خواهم کرد. راه خواهم رفت. نور خواهم خورد. دوست خواهم داشت. |

